دوست داشتن

نیم نگاه

کسی بودم که دوستان کمی داشتم فکر می کردم همه ازمن فراریند ولی ازموقعی که خواستم دیدم که اینطور نیست این طرزفکر من بود که منو آدم خودخواهی کرده بودکه میخواستم دوستانم طرف من بیایند وافکارمنفی مثل اینکه چرا فلان کس این چیز را داره البته یک مقدارهم حسودی می کردم همیشه به این فکر می کردم که چرا من اینطوریم چرا؟؟ وووو.....ازموقعی که به خودم گفتم مهم نیست که همه به طرف تو بیایند احساس ارزشمندی بیشتری می کنم اما دست از تلاش برنمیدارم وبازهم ادامه می دهم از آن روزکه به خودم گفتم من می تونم هم برای من وهم برای کسانیکه دوست دارن حرف بزنند دعا می کنم...خدایا بدون هیچ وابستگی همه مردم را دوست دارم وهمه مردم دوستم دارند..

/ 2 نظر / 10 بازدید
ابوالفضل

سلام خيلی وبلاگ با نشاطی داری. اومدنت رو تبريک می گم. کم کم داره روانشناسی هم جون می گيره. موفق باشی. راستی فونت مربوط به لينکهای پنل سمت راست وبلاگت قابل خوندن نيست.

زهرا

بابا کجایی خیلی وقته چیزی ننوشتی