داستانی از دلقک

بیتوته : روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

 

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

 پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کرد و گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم…

منیع:http://www.abzar20.com

/ 2 نظر / 16 بازدید
رضا .. یک قلب پاک

سلام و درود بر شما اول ممنون از بازدیدتان و قدم سبزتان و نظر لطف شما ...چه زیبا و عالی نوشتی دلقک ..یاد اهنگ دلقک محمد اصفهانی افتادم و..به زمین خوردن دلقک ...یا در آوردن شکلک واسه اینه که تو بخندی ..مثل رسم شاه و تلخک ************ کفشای لنگه به لنگه ...می پوشه که هی بلنگه ...پای راستش میده جفت پا .....تا پای چپش بلنگه ...واسه نونه واسه نونه ..تا به کارش تو بخندی.....که اگه اینو بدونی ..تو به دلقک نمی خندی تو به دلقک نمی خندی ...کفشای لنگه به لنگه ...می پوشه که هی بلنگه ....می دونه که هر چی سنگه همه پیش پای لنگه می دونه که هر چی سنگه همه پیش پای لنگه ..پشت این چهره خندون ...اون همیشه غصه داره ...این همه شکلک و بازی واسه نونه در میاره...واسه نونه در میاره....متن شما هم عالی بود از صمیم قلبمن براتون بهترینها را ارزو میکنم ..خدا نگهدارتان [گل]