واقعیت یا انکار

 آیا تا به حال شده شب غم ا نگیزی گاهی به سراغ شما بیاد؟ چکار می کنید؟

 به گذشته فکر می کنید یا حال ، شاید هم آینده؟! یا که گریه می کنید؟ شاید هم با کسی درد و دل کنید تا سبک شوید. البته بعضی ها با انکار واقعیت به خوبی از عهده این کاربرمی آیند.

انکار کردن اتفاق ها ، انکار افکاری که دارند، انکار احساسی که دارند و...

امشب خیلی سخت احساسم را انکار کردم و این موضوع از گذشته به ذهنم رسید که باعث شد واقعیتی که همیشه در ذهنم خونه کرده بود به ذهنم بیاد و براتون بگم.

وقتی بچه بودم حدود6یا7 ساله بودم که با خاله ام به مهمونی رفتم بدون مادرم؛ و من خیلی ساکت وآروم بودم( به گفته روان شناسان یه بچه گوشه گیر ومنزوی). دقیقا یادم نمی یاد که اون روز چطور گذشت اما زمان ناهار اون روز رو هیچ وقت یادم نمی ره.  سرسفره ای  که تقریبآ بیست و سه نفر بودند ، غذا رو آوردند اول برای بزرگتر ها کشیدند و بعد یه بنده خدایی( خانم جوان) بشقاب غذایی برای من کشید دستش را از آن طرف سفره دراز کرد وبشقاب را به من داد و من هم دستم رو دراز کردم تا بشقاب رو بگیرم هنوز کامل بشقاب به دستم نرسیده بود که خانم جوان بشقاب رو ول کرد  وتمام غذاها ریخت توی سفره ( این مهم نیست!) متفکر

خانم جوان گفت: " شولی مگه بچه ؟! اه .. ببین چکار کردی .. چشماتو درست باز کن ، کوری مگه! همه غذا هارو ریختی ..ناراحت."

یادم نمی یاد گریه کردم یا نهگریه ! ولی اونقدر ناراحت شدم که هروقت می دیدمش یاد اون ماجرا می افتادم و فکر می کردم عجب آدم خود خواه و مغروری هست؛ تا چند سال اصلا ازش خوشم نمی اومد اما کم کم این احساس از بین رفت ومنم سعی کردم این خاطره تلخ رو یه جور دیگه ببینم .

 تبدیل یه واقعیت بد به یه واقعیت خوشایند که میشه ازش درس گرفت:

 چند سال بعد که این خاطره یادم می اومد به این فکر نمی کردم که دوباره ازاو کینه ای به دل بگیرم  یا بگم چه روز بدی بود.! چون من اون زمان درس گرفتم تا بتونم بچه ها رو مانند خودشون حس کنم ، یاد گرفتم که اگر من جای اون خانم جوان قرار گرفتم مثل او رفتار نکنم .

 آیا نا به حال شده خودتون رو جای بچه ها بگذارید ؟...پدر و مادرا می تونند کودک درونشونو بکاربیاندازند و از این شیوه وارد دنیای بچه ها بشوند .مثل اونا خندیدن ، بازی کردن ، راه رفتن ، خراب کاری کردن ، خونه رو به هم ریختن ، قایم باشک بازی کردن و...(  راهی برای وارد شدن به دنیای بچه ها  )

گرچه این خاطره باعث شد احساسم رو انکار کنم اما این انکار منو متوجه تجربه ای کرد که سالها پیش برایم اتفاق افتاده بودو باعث شد واقعیتی رو براتون بگم؛ وهم  نارحتی ام را تحلیل کرد و با خودم گفتم شاید در این احساس نیز تجربه ای دیگر باشد.گاهی وقتها به یاد آوردن یا فکرکردن به یه خاطره یا اتفاقی که دوست نداری بهش فکر کنی می تونه باعث آرامش تو بشه البته باید با دید مثبت بهش نگاه کنی باشه !!؟  

/ 3 نظر / 10 بازدید
گلنسا

گلنسا دوباره می آید... اگر از او حمایت شود

ثالث

خوب هم خیلی به درد خورد هم جای آفرین داشت