کلاغ پر رو

نوشته شده در

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار 
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ 
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره 
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ... 
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن 
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ 
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که 
بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه 
مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!!

نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید

منبع :کاریزما مشاور



آخه من یه دخترم

نوشته شده در

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم.

          فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد

جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

 

موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.

 

     مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.

     فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.

       خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.

 مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...

  مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می‌کنم نمره 10 برای واقع‌بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.

آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم.

  منبع :کاریزما مشاور  

 



اگر جای خدا بودم

نوشته شده در

 

اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد

 

عادل

 با وجود اینکه ذره ای از وجود او هستیم تاب تحمل زشتی ها و بی عدالتی ها را نداریم

شما چگونه فکر می کنید؟



از جای آمدم که نمی دانم کجا بود

نوشته شده در

به اجبار نیامدی و به اجبار هم خواهی رفت و فقط چند صباحی در این دیار هستی که فرصت استفاده از امکاناتی را داری حال با تو است که بخواهی خوش باشی و دنیا را خوشایند ببینی  

یا برعکس.

سال ٨٣ که به دنیا نگاه می کردم همه چیز تیره و نامطلوب برایم بود اما نگاهی به خود انداختم و دیدم که اینگونه نمی شود  باید به فکر چاره ای باشم، بعد از چند ماه برایم راهی باز شد( خودم به کمک خداوند مهربان اراده کردم) و نگاهی دوباره کردم به آنچه بودم و آن چه که دیگران می دیدند افسوس خوردم به آدم هایی چون خودم که خیلی ظاهر بین هستم وهستیم  چرا که گویی فقط برایم دیگران مهم بودند و گفته هاشان ، رفتارشان ، نگاهشان ، سخنانشان گاه گاه مرا می آزارد  چرا که هنوز هم نزدیک ترین کسانم هنوز مرا  با لطف  مورد این آزار قرار خواهند داد،

فقط و فقط در سالهایی که پشت سر نهادم خودم را باور کردم چرا که کسی نیست که بگوید تو را به خاطر خودت می خواهیم  فارق از همه ویزگی هایی که مردم می پسندند وقتی شاهد این بی عدالتی ها  وبی فکری ها  ، قضاوتها  ، انتظارات مزخرفشان هستم دلم به درد  می آید برای خودم ، برای کسانی که نتوانسته اند راه خود را بیابند ؛ اما هنوز هم دست از تلاش بر نخواهم داشت چرا که

استاد عزیزی به من آموخت که اگر بخواهی همه را از خود خشنود کنی هیچگاه از زندگی خود لذت نخواهی برد.

از جای آمدم که نمی دانم کجا بود اما می دانم که ما آنچه او می خواهد میشویم و به جایی می رویم که قبلا در آنجا خوش زندگی می کردیم اگر باز آن جایگاه را بخواهیم باید تلاش کنیم.

در آخر خواهم گفت که من بوسه میزنم به گفتارش که هنوز هم در من آن جرقه های سخنانش  در گوشم باعث انفجار می شود برای ادامه زندگی ام .

می توانم بگویم که پایدار باشد الهه امید من.

 



من خوب هستم شما خوب هستید

نوشته شده در

سلام خدمت دوستان عزیز که در آخرین پنجشنبه سال به این وب سر می زنند  وقتی به آخرین ها فکر می کنید معمولا چه  چیز به یادتا ن می آید ؟ شاید بگید: هیچی!!

 

اول می خوام در مورد این موضوع بگم که کی از آخرین روز از زندگیمان آگاه می شویم؟

بعد این که من می خوام امروز آخرین مورد از 4 وضعیت های گفته شده از قبل را برایتان بگویم .

 

در روزهای اخر سال به این فکر می کردم که مردم روزهای آخر معمولا بهترین تلاشها را می کنند و پر جنب وجوش می شوند تا بتونند سال خوبی را داشته باشند اما چند بار تا حالا شده که در این سالها به این فکر کنید که کی موقع آخرین روز زندگی تان رسیده ؟

حتی فکر کردن به آن براتون ترسناکه نه ؟

 

اگر ما آدما حداقل سالی یکبار با این جدیت یه این موضوع فکر می کردیم می تونستیم برای خانوادمون و مهمتر برای خودمون روزهایی را که دوست داریم بوجود بیاریم و هیچگاه افسوس نخوریم ، ناراحت نشویم ؛ پرخاشگر نشویم ، بچه هامون را فدای خود خواهی های خودمان نکنیم، زن خود را درک کنیم، شوهر خود را آن طور که هست قبول داشته باشیم ، اشتباههای خودمون را به گردن دیگران نیاندازیم .

فکر کردن خیلی خوبه که ما متاسفانه گاهی یادمون می رود که کی قراره از این دنیا بریم و هر کاری که دوست داریم می کنیم ، فکر نمی کنیم به این که اگه امروز روز آخر زندگی بود چه کار می کردیم ؟

 

بهتر نیست گاهی به این فکر بیفتیم که ظاهر ما فقط مهم نیست که بخواهیم  مدام به فکر آن باشیم ؟!

فکر وعمل وگفتار خیلی اوقات باهم فاصله می گیرند.

 

ممکنه فکر به عملی کنی و خیال کنی چقدر کار انجام دادی و چقدر خوبی.

ممکنه فکر کنی و گفته هاو حر فهای زیادی بزنی ولی عمل کمی داشته باشی .

ممکنه فکر  خوب کنی  ولی عمل درستی انجام ندی.

ممکنه فکر خوب و گفتار خوب نداشته باشی  و عمل خوب داشته باشی.

ممکنه فکر کنی  حرفی بزنی و عمل  هم داشته باشی .

 

راستی تو کدوم اینهایی ؟

 

 یادت نره که فکر کردن راجب این که چقدر فرصت داری چی هستی وچی باید باشی خیلی هم بد نیست!!!!

 

چی میگی؟

 

داشت یادم می رفت عیدتون پیشاپیش مبارک. التماس دعا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وضعیت آخر من خوب هستم شما خوب هستید

تفاوت زیادی بین این وضعیت و سه وضعیت قبلی وجود دارد

1-    رشد سه وضعیت قبل  نا آگاهانه  است.

در وضعیت من خوب هستم . . . بر پایه آگاهی است چون ما در این دوران می توانیم به بررسی موقعیت ها و مسائل بپردازیم و بر اساس آگاهی خود اقدام به عملی کنیم که مفید واقع شود.

در وضعیت نا آگاهانه ( هشیار نبودن ) تو عملی انجام میدهی که بعد از آگاه شدن از کار خود ناراحت  می شوی.

2-     در سه وضعیت قبل مدام فرد سوال چرا؟ را بیان می کند

 در حالی که فرد اگر در این وضعیت آخر قرار داشته باشد سوال چرا نه؟ را بیان می کند و علت یابی می کند.

3-    سه وضعیت قبل بر پایه احساسات است. در حالی که وضعییت آخر بر پایه تفکر و ایمان است. خود فرد در انجام آن دخالت دارد و همچنین با خواست خود به سوی آنچه می خواهد می رود.

در واقع فرد در وضعیتی که می گوید من خوبم شما خوب هستید یعنی او یک بالغ سالم دارد که در موقعیت وشرایط خاص همان کاررا می کند که باید انجام دهد نه این که بر سه وضعیت قبلی  تکیه بزند و از آنها تاثیر بگیرد.

بالغ گاهی دارای اطلاعاتی از خود ودیگران استت و زمانی هم پیش می آید که آگاهی از برخی از امکانات وموقعیتها نداشته باشد.

 

سه وضعیت اول تا سه سالگی در فرد بوجود می اید اگر والدین توانسته باشند این مراحل را بدرستی در کودکان خود اجرا کرده باشند بالغ کودک انها شروع به رشد کرده ودر بزرگسالی فرد کمتر از سه وضعیت دوران اولیه خود تاثیر می گیرد.

بالغ سالم در تصمیم گیری ها ، پیش بینی ها ، معنی یابی زندگی ، در برخورد با دیگران و ... فعال می شود و درست عمل می کند.

 

چرا  سه وضعیت اول درزندگی شما و کودکان شما ترتیب اثر دارد؟

 

یکی به علت نا اگاهانه بودن این سه وضعیت است

دوم این که کودکان با برخوردهای کودکانه خود به ما وخود ثابت می کنند که آرامش پیدا کردند.

مثلا علی برادرش را هل می دهد.

سعید به برادر بزرگتر خود به خاطر اشتباهش می خندد (مسخره کردن)

زهرا صف را بهم می زند

سارا به خواهرش لگد می زند

 

در اصل کودکان برای حل وفصل کردن ناکامی ها ، اضطرابها، افسردگی ها و.... وبرای به تعادل رسیدن خود دست به این اقدام ها می زنند.

 

حال در بزرگتر ها به نوعی دیگر این مشکل بروز می کند:

برخی ها مال ومنال جمع می کنند واز آن استفاده نمی کنند.

دیگری دنبال خانه بزرگتر کردن نسبت به دیگر می رود.

کارمندی اغراق در تعریف و تمجید رئیس می کند

عروسی برای مادر شوهر زبان بازی می کند تا به منافع خود برسد

خانمها که ماشاا... وقتی به هم می رسند برای تعریف کردن ماجرایی انقدر ماجرا را بزرگ نمایی می کنند که انگار که همان اتفاق را تو اون لحظه دیدی!

همه این کارهایی که کودکان یا بزرگتر ها انجام دادند در اصل نوعی راهنمایی های خیالی هستند که فقط در همان لحظه مثل مسکن درد را تسکین می دهند ولی کودک می داند که بی توجهی و تنبیه و...همچنان هست.که در شکل این مشکلات خود را نشان داده اند.

و اما بزرگترها هم می دانند که قسط های عقب افتاده ، صورت حسابها ، مخارج زندگی و ... در انتظارش است.

چگونه به بالغ سالم دست یابیم؟

شناسایی وا لد- بالغ کودک

شناسایی چهار وضعیت موجود

مشخص کردن  اینکه شما در کدام وضعیتی؟.... مثلا اگر فکر کنی که تو خوب نیستی و دیگری خوب است.: این یعنی تو احساس کمبود می کنی، اعتماد به نفس ضعیف داری، احساس حقارت می کنی و...  که باید برای حل آن اقدام کنی.

تصویر خوب از خود ساختن

توجه نکردن به تصاویر واتفاق های بد وناگوار قبل

صبور بودن، صبور بودن،  صبور بودن

 منبع : وضعیت آخر ، نوشته : تامس. آ. هریس ، مترجم: اسماعیل فصیح

شفای کودک درون ، نویسنده: لوسیا کاپاچیونه ، مترجم: گیتی خوشدل



من خوب نیستم ، شما خوب نیستید

نوشته شده در من خوب نیستم ، شما خوب نیستید، یک سالگی

 

در وضعیت قبل گفتیم که چرا نوزاد به نتیجه می رسد  که خودش خوب نیست ولی دیگران خوب هستند.

چگونه کودک از آن وضعیت خارج می شود:

زمانی که نوزاد به یک سالگی می رسد ، نوازشها کمتر می شود

گفتیم که کودک به این نتیجه رسیده که من خوب نیستم – حالا چه شده او در این مرحله از زندگی به این نتیجه دست می یابد که علاوه بر خود ، دیگران هم خوب نیستند؟

در یک سالگی اکثر کودکان راه می روند و دیگر برای بلند شدن نیاز به مادر ندارند ، دیگر برای رفتن پیش مادر نیاز به گریه کردن برای جلب توجه ندارند. کودک دیگر آن نوزاد کوچولو نیست بلکه او دیگر راه می رود و حتی گاهی خود او با برخورد به اشیائ اطراف خود ناراحت می شود ، از پله می افتد ، به درودیوارمی خورد ، روی مادر می افتد و پدر را از خواب بیدار می کندو...

به این دلایل کودک نه تنها مقداری از نوازش را از دست داده بلکه تنبیه می شود ؛ در واقع برخی از والدین در این دوره تنبیه های سخت را برای آنها به کار می برند.

اون کودکی که در سال اول راحت بود دیگر در این دوره نه آن راحتی را دارد و نه نوازش آن موقع را.

چه موقع این دوره باید خاصیت خود را از دست بدهد؟

(یعنی کودک نباید نتیجه من خوب نیستم- شما خوب نیستید را تا دوران بزرگسالی با خود داشته باشد)

تا دو سالگی کودک فرصت دارد که این حس را داشته باشد ؛ اگر کودک در سال دیگر همین نتیجه را داشته و والدین نوازشها و رفتار خود را با کودک متناسب با سن او تغییر ندهند رشد بالغ کودک متوقف می شود و فکر می کند که دیگر نوازشی وجود نخواهد داشت .

کودکی که در این وضعیت قرار گیرد و بزرگ شود:

او احساس می کند دیگر نوازش وجود ندارد.

دیگر امیدی وجود ندارد.

به درون خود فرو می رود و دوست دارد دوباره آن بچه ایی شود که او را نوازش کنندو به او غذا بدهند در نتیجه او به شدت در خود فرو رفته و به فردی تبدیل می شود که در گوشه یک تیمارستان می افتد.

این کودک وقتی در این وضعیت « من خوب نیستم –شما خوب نیستید» قرار می گیرد حتی اگر اطرافیان و آشنایان هم او را نوازش کند فایده ایی ندارد چرا که او نوازش همه را رد می کند.

ادامه دارد...



کودک درون تو

نوشته شده در کودک درون تو، نوازش، تصویر واقعی، 5سال اول زندگی

 در زندگی هر انسانی چهار وضعیت وجود دارد که هر کسی در وضعیتی قرار می گیرد و نسبت به آن وضعیت در بزرگسالی عمل می کند.

 

چهار وضعیتی ( حالتی) که در شما وجود دارد:

  1. من خوب نیستم ، شما خوب هستید.
  2. من خوب نیستم ، شما خوب نیستید .
  3. من خوب هستم ، شما خوب نیستید .
  4. من خوب هستم ، شما خوب هستید .

 

در وضعیت من خوب نیستم شما خوب هستید. برای همه انسانها در هنگام تولد رخ می دهد. زمانی که تو به دنیا می آیی کودکی هستی که هیچ قدرتی و توانایی برای زنده ماندن نداری .مادر به تو شیر می دهد ، مراقبت می کند، امنیت برایت فراهم می کند ، پدر وسایل بقای تو را ایجاد می کند ، و هر دو ، تو را نوازش می کنند به دلیل همین ناتوانی تو به نتیجه می رسی که خودت نمی توانی خود را نوازش کنی و احساس می کنی که نا توانی و به این احساس می رسی که تو خوب نیستی و آنهایی که در کنار تو هستند و تو را نوازش می کنند خوب هستند.

البته باید دانست که نوزاد به طور اجتناب ناپذیر نسبت به محیطی که قابل کنترل نیست و بزرگتر ها این احساس را می کند و در مراحل بعد بایل این احساس ناتوانی را از بین ببرد.

 باید بدانید که نوزاد در ابتدا فاقد بدست آوردن  یک تصویر واقعی از خود است چرا که او هنوز چیزی نیاموخته و فقط در مقابل دیگران است که می تواند این شناخت را  نسبت به خود بدست آورد.

 

پس رفتارها ، حرکات ،  اشارات ، حرکات و نوازش هایی که از طرف دیگران و مخصوصا والدین انجام می شود باید همان هایی باشد که والدین می خواهند .

 کودک رفتار ها  را یاد می گیرد و گاهی برخورد های والدین تا پایان عمر با کودک می ماند یا تاثیر بسزایی در رفتارهای او می گذارد. مثلا علت ضعف در اعتماد به نفس کودک ، احساس حقارت ، خود بزرگ بینی همه ناشی از رفتار های والدین در زمان 5 سال اول زندگی  است  که قابل حل است .

تصور دیگر کودک( نوزاد) از این وضعیت:


1.     این احساس را در او ایجاد که او زیر دست دیگران است.(فقط در دوره نوزادی)


2.     احساس شدید به نوازش شدن از طرف دیگران دارد( بیش از اندازه بودن نیز موجب مشکلات دیگر می شود)


شک نکنیدکه همه ما این دوره را گذرانده ایم.

دوراه وجود که کودک در مراحل بعدی می تواند نوازش را دائمی دریافت کند :

1.     اگر نوازش کودک دائمی باشد او بر اثر رفتار والدین یاد می گیرد که اگر آرام باشد ،  حرفی نزند  نوازش می بیند اگر کودک به این نتیجه برسد کودکی گوشه گیر و منزوی می شود تا مورد توجه و نوازش قرار گیرد.

مثلا کودکی به طریق گریه نتوانسته توجه جلب کند در مراحل بعد خیلی آرام سلام می کند ، تا کسی چند با ر صدایش نکند صدایش را نمی شنود ، از بچه ها کناره می گیرد . وقتی با کسی حرف می زند سرش را نمی تواند بالا بگیرد ( کودکان زیر 3سالی که بیشتر از سه ساعت به اجبار از خانواده جدا شده اند).

2.     در این مرحله کودک یاد می گیرد که پسر بد و شیطون یا دختر بد باشد تا توجه و نوازش را ببیند به این نوع نوازش منفی می گویند یعنی کودک از راه خرابکاری توجه و نوازش دیگران را به طرف خود جلب می کند.

مثلا:شیشه می شکند ، در را به هم می کوبد ، تف می اندازد. گریه می کند ، دعوا می کند ،  پنجول می کشد و....با این کارها او در وضعیت من خوب نیستم  قرار می گیرد ودیگران برای ارام کردن او را نوازش می کنند.( اگر کودک بزرگتر شود یا تسلیم می شودو رفتارش را تغییر می دهد یا  در نهایت تغییر ناپذیری خودکشی می کند..

ادامه دارد



خداوندی که حرفم را شنیده ومن..

نوشته شده در

 

خداوندا  
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آنجا که شک است ایمان بدهم  
آنجا که نومید است امید شوم  
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم  
آنجا که غم است شادی به پا کنم  
خداوندا  
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم  
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم 

 


خدایا 

احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم
 
خدایا... 
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم
 
خدایا..
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده
خدایا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است
خدایا... 
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.  
خداوندا.. 
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، 
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم
خداوندا... 
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، 
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. 
خداوندا... 
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا..
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم
خداوندا... 
. من از ماندن می ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن می ترسم  
خداوندا... 
من از خود نیز می ترسم 
خداوندا... 
پناهم ده 
خداوندا
 
 
 
مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم 
 
 پس مرا دریاب  
 
و به سوی خویش بازگردان ، 
 
دستان مهربانت را بگشا  
 
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

ارسالی از کاریزما مشاور



عید کوثر

نوشته شده در

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

ٳنّاٲعۢطیۢنٰکَ ٱلَۢکوثر      ما تو را کوثر بخشیدیم.

 

فصلّ لربّک و ٱنۢحرۢ     پس تو هم برای خدا به نماز وقربانی بپرداز.

 

ٳنﱡ شَانئَکَۢ ۥهوَٱﻷبۢتَرۥ   که محققآ دشمن بدگوی تو مقطوع النسل است.

زمانی که مادر در کنارمان هست ، بی توجه از کنارش رد می شویم

خسته می شویم از این که به ما نصیحت می کند ، خسته از این که او برایمان تکراری می شود ،‌  یادمان می رود که حتی با کتک هایش ،‌ فریادهایش و زمزمه هایش در گوشما ن به ما درس زندگی می دهد.به ما درس عشق ودلدادگی ، درس فداکاری ؛‌ درس ایمان راسخ و صبوری می دهد .

مادری که بعد از مدتی برایمان تکراری شده و دیگر او را با جان و عشق خود نمی ببینیم.

فقط زمانی جای خالی او را حس می کنیم که او دیگر در میان ما نباشد .

زمانی دلمان برایش تنگ می شود که او نباشد.

زمانی که او نیست هوس می کنیم سرمان را روی پایش بگذاریم.

 چرا ؟ بعضی اینگونه اند ..

چرا بیشتر با خاطره ی آنها خوش هستیم؟

چرا زمانه فداکاری مادران دلسوز را جواب نمی دهد؟

عهد ببندیم که از این لحظه به بعد او را فراموش نکنیم و به او بگویم دوستش داریم.

عیدتان مبارک



من خوب هستم، شما خوب نیستید.

نوشته شده در

همه ما انسانها در تمام طول زندگی در هر موقعیتی رفتارهای متفاوتی داریم با این حال شالوده کلی رفتار ما انسانها از دوران کودکی نشآت گرفته است. اما ناراحت نباشید  چون:

ما می توانیم با شناخت آگاهانه خود رفتارهایی را که نمی خواهیم تغییر دهیم .

به گفته پنفیلد کارشناس کاملا واقعیخندهچشمک مغز انسان سه وظیفه را به عهده دارد1- ضبط کردن 2- به یاد آوردن 3- دوباره زنده کردن.

از اینرو می شود گفت ما با تجربه ها و احساسات اولیه ( دوران کودکی) در دوران بزرگسالی زندگی می کنیم یعنی تجربه های کودکی را دوباره در دوران بزرگسالی به شکل متفاوت به یاد آورده و با آن زندگی می کنیم البته باید گفت که ما تجربه های ضبط شده دوران کودکی را به یاد نمی آوریم بلکه آنها در ناهشیار ما به یاد آورده می شود و در بزرگسالی ما تاثیر می گذارد.

 

با توجه به تجربه های دوران کودکی هر فردی با چهار وضعیت کلی (البته نه کاملا قطعی) که ارتباط شما با دیگران را نشان می دهد روبرو می شود.

ما به وضعیت سوم اشاره داریم.

یعنی وضعیت :

من خوب هستم، شما خوب نیستید.

یه سوال شما چه اطلاعی از این وضعیت دارید ؟

 به نظر شما چه افرادی در این وضعیت قرار می گیرند؟

آیا شما در کودکی خود همچنین مرحله ای را گذرانده اید؟

بچه هایی که در دوران کودکی  خود مورد نا مهربانی ها وتنبیهات شدید وطولانی مدت قرار گرفتند بیشتر دراین وضعیت قرار دارند .

 

سن این مرحله

2 تا 3 سالگی

اگر فرزندانتان تا قبل از 3 سالگی دچار مشکلات عاطفی و کمبودها واجبارهای شده باشند باید منتظر یکسری مسائل رفتاری در بزرگسالی او باشید.

  علت مشکل

والدین یا کسانی که با کودک سرو کار دارد اگر در این سن بیش از حد او را موردضرب و شتم قرار دهد کودک به نتیجه می رسد که والدین دیگر او را نوازش نمی کنند و او خود مجبور به نوازش کردن خود می شود به دلیل تداوم رفتار والدین کودک احساس می کند که او را دوست ندارند و آنها خوب نیستند .

کودکی که تازه از مرحله نوزادی بیرون آمده است برایش این امکان وجود ندارد که به تفکر بپردازد و مشکل را درک کند و حلش کند ، کودک یکباره نوازش شدید والدین را از دست داده و خود علی رغم ناتوانی مجبور است که خودش خود را نوازش دهد تا به توانای برسد.

کودک به تدریج بزرگتر می شود ومراحل کودکی؛ نوجوانی؛جوانی و...را با همان احساسی که والینش خوب نیستند می گذراند و در تمام دوران با خود می گوید تقصیر انهاست ... همیشه تقصیر انهاست... انها خوب نیستند .

در نتیجه  گرچه آنها ممکن است به خاطر نیاورند که در دوران کودکی چه گذشته است اما بارفتار وگفتار نشان می دهند که در چه مرحله ای دچار مشکل شده اند.

انها باور دارندکه  من خوب هستم – شما خوب نیستید

هر چه شدت این مرحله بیشتر باشد امکان کمک به این افراد کمتر است چون آنها دیگران را خوب نمی دانند و به حرفهای آنها هم گوش نمی دهند.

 

چگونه می توانید به کسی که می گوید من خوبم و شما اشتباه می کنید کمک کنید!؟





طراحی قالب توسط رويا